حكيم ابوالقاسم فردوسى

53

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سپه را بشيروى بسپرد و گفت * كه من خويشتن را بخواهم نهفت شوم سوى دژبان بپيغمبرى * نمايم به دو مهر انگشترى چو در دژ شوم بر فرازم درفش * درفشان كنم تيغهاى بنفش شما روى يك سر سوى دژ نهيد * چنانك اندر آييد دميد و دهيد سپه را بنزديك دريا بماند * بشيروى شيراوژن و خود براند بيامد چو نزديكى دژ رسيد * سخن گفت و دژدار مُهرش بديد چنين گفت كز نزد تور آمدم * بفرمود تا يك زمان دم زدم مرا گفت شو پيش دژبان بگوى * كه روز و شب آرام و خوردن مجوى كز ايدر درفش منوچهر شاه * سوى دژ فرستد همى با سپاه تو با او بنيك و ببد يار باش * نگهبان دژ باش و بيدار باش چو دژبان چنين گفتها را شنيد * همان مهر انگشترى را بديد همان گه در دژ گشادند باز * بديد آشكارا ندانست راز [ نگر تا سخنگوى دهقان چه گفت * كه راز دل آن ديد كو دل نهفت ] [ مرا و ترا بندگى پيشه باد * ابا پيشه‌مان نيز انديشه باد ] [ بنيك و ببد هر چه شايد بدن * ببايد همى داستانها زدن ] [ چو دژدار و چون قارن رزمجوى * يكايك به روى اندر آورده روى ] [ يكى بدسگال و يكى ساده دل * سپهبد بهر چاره آماده دل ] [ همى جست آن روز تا شب زمان * نه آگاه دژدار از آن بدگمان ] [ ببيگانه بر مهر خويشى نهاد * بداد از گزافه سر و دژ بباد ] چو شب روز شد قارن رزمخواه * درفشى بر افراخت چون گرد ماه خروشيد و بنمود يك يك نشان * بشيروى و گردان گردنكشان چو شيروى ديد آن درفش يلى * بكين روى بنهاد با پر دلى در حصن بگرفت و اندر نهاد * سران را ز خون بر سر افسر نهاد بيك دست قارن بيك دست شير * بسر گرز و تيغ آتش و آب زير چو خورشيد بر تيغ گنبد رسيد * نه آيين دژ بد نه دژبان پديد نه دژ بود گفتى نه كشتى بر آب * يكى دود ديدى سر اندر سحاب درخشيدن آتش و باد خاست * خروش سواران و فرياد خاست چو خورشيد تابان ز بالا بگشت * چه آن دژ نمود و چه آن پهن دشت بكشتند از يشان فزون از شمار * همى دود از آتش بر آمد چو قار همه روى دريا شده قيرگون * همه روى صحرا شده جوى خون [ گريختن سلم و كشته شدن او به دست منوچهر ] تهى شد ز كينه سر كينه‌دار * گريزان همى رفت سوى حصار پس اندر سپاه منوچهر شاه * دمان و دنان بر گرفتند راه [ چو شد سلم تا پيش دريا كنار * نديد آنچه كشتى بر آن رهگذار ] چنان شد ز بس كشته و خسته دشت * كه پوينده را راه دشوار گشت پر از خشم و پر كينه سالار نو * نشست از بر چرمهء تيز رو بيفگند بر گستوان و بتاخت * بگرد سپه چرمه اندر نشاخت